اگر میخوای اهل آسمون ها بهت رحم کنند به اهل زمین رحم کن ...
قهوه که می خوری به من گوش بده!
شاید دیگر با هم قهوه نخوریم و
فرصتی نداشته باشیم،
برای گپ زدن!

نه از تو چیزی می گویم،
نه از خودم!

ما شمالی ترین نقطه ی عشقیم!
دو سطرِ حاشیه نویسی شده با، مداد!
درباره ی چیزی بزرگ تر و پاک تر از من و تو
حرف می زنم!

عشق، پروانه ای آمده از بهشت بود،
بر شانه هامان نشست و ما پراندیمش!
ماهی مطلّایی بود آمده از دریا،
ما له اش کردیم!
ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش!

مهم نیست که تو چمدانت را ببندی و بروی
تمامِ زن ها در خشم چنین می کنند!

مسئله پیچیده تر از این هاست!

به من و تو مربوط نیست!

ما دو صفر در شمال عشقیم و
دو سطرِ حاشیه نویسی شده با مداد...
قصه، قصه ی آن ماهی مطلّاست
که دریا به آغوشمان افکند و
ما میانِ انگشتانمان له اش کردیم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 22:37  توسط م. بابایی  | 

 "رفتن"!
 
رفتن که بهانه نميخواهد،
يک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نمی خواهد وقتى نخواهى بمانى،  با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى!
 
"ماندن" !
 
ماندن اما بهانه مى خواهد،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى،
دوستت دارم هايى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ...
 
وقتى بخواهى بمانى ، 
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ...
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !
 
آرى،
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه 
و رفتن هيچکدام ... !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 0:37  توسط م. بابایی  | 

خاموش کردن تلفن
خواندن کتابهای مقوی
آب پرتقال
ورزش

یکی از همین روزها
سمّ تو از خونم بیرون می‌رود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 1:32  توسط م. بابایی  | 

به گند نکشیم دوست داشتن را!

وقتی هنوز

تکلیف مان با خودمان که هیچ، با دل مان هم معلوم نیست!

خانه خراب می شویم اگر، حرمت نگه نداریم‍!

به یک باره می بینیم نابود شد

هر آنچه که به خیال مان ساخته بودیم

یاد بگیر عزیز من!

به زبان اگر آوردیم "دوستت دارم" را،

حواس مان باشد

که با تمام وجود بگوییم

که چشم هایمان جای دیگر نیست!

فکرمان در کوچه ی معشوقی دیگر پرسه نمی زند!

حواس مان باشد که گاهی...

"اعتماد"

تمام چیزیست که از یک آدم می ماند

که شکستنش یعنی مرگ!

یعنی نابودی!

یادمان باشد که هم آغوشی با هر کسی افتخار نیست،

حتی در ذهن!

که اگر ماندیم پای آغوش یک عشق، هنر کرده ایم

اگر ساختیم دنیای مان را میان بازوان مردی،

اگر باختیم تمام مان را را برای چشمان بانویی

هنر کرده ایم

به گند نکشیم...

باور اینکه

می شود هنوز هم

عاشقانه کسی را از چهار دیواری خانه راهی کرد

و ایمان داشت که هیچ کس میان راه با نگاه او آشنا نیست جز من!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 12:15  توسط م. بابایی  | 

نه بهار با همه ی اردیبهشت هایش
نه تابستان با همه شهریورهایش
و نه زمستان با همه اسفندهایش،
اندازه پاییز
به مذاق خیابان ها خوش نمی آید،
پاییز مهـری دارد که بر دل هر خیابان می نشیند
درست مثل مهری که از تو، بر دل من نشست...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 8:33  توسط م. بابایی  | 

خورشیدِ می، ز مشرق ساغر طلوع کرد!
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1392ساعت 10:4  توسط م. بابایی  | 

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

میگویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از دردسر به دور باشیم

شایعات عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.

احمقانه اعلام بی گناهی می کنم

نیازم را می کشم بدل به کاهنی می شوم

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم

نقش دلقکی را بازی می کنم

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد،

ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند، حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 8:53  توسط م. بابایی  | 

پوچ هایی بودیم در دو قطب هیچ!
همدیگر را دیدیم
خواستیم همدیگر را بیشتر بشناسیم،
.
.
.
هست هایی شدیم همچون دو دوست برای هم!
بیشتر که گذشت
به عشق رسیدیم
.
.
.
آنگاه که همه وجود هم را از بر شدیم
در عمق هم چیزهایی دیدیم
که دیگر نمی توانستیم!
.
.
.
نیست هایی شدیم همچون دو دوست برای هم!
.
.
.
حالا
که همدیگر را خوب می شناسیم
دو هیچیم در دو قطب پوچ!
 
پ.ن: تو این "من" ها را از خودت "منِها" کن، من می میرم برای باقیمانده ات!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 21:21  توسط م. بابایی  | 

همانطور که خوردن شراب حرام است،
خوردن غصه هم حرام است
و خوردن هیچ چیز مثل خوردن غصه حرام نیست ...
اگر ما فهمیدیم که جهان دارِ عالم اوست
دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟!
(استاد الهی قمشه ای)
پ.ن: کاش اوضاع دلهامون انقدر خوب بشه که پروانه ها دوباره برگردند!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 1:35  توسط م. بابایی  | 

اگر جز تو سری دارم، سزاوار سرِ دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 16:8  توسط م. بابایی  | 

مطالب قدیمی‌تر