X
تبلیغات
عقیق سبز
اگر میخوای اهل آسمون ها بهت رحم کنند به اهل زمین رحم کن ...
نه بهار با همه ی اردیبهشت هایش
نه تابستان با همه شهریورهایش
و نه زمستان با همه اسفندهایش،
اندازه پاییز
به مذاق خیابان ها خوش نمی آید،
پاییز مهـری دارد که بر دل هر خیابان می نشیند
درست مثل مهری که از تو، بر دل من نشست...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 8:33  توسط م. بابایی  | 

خورشیدِ می، ز مشرق ساغر طلوع کرد!
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1392ساعت 10:4  توسط م. بابایی  | 

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

میگویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از دردسر به دور باشیم

شایعات عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.

احمقانه اعلام بی گناهی می کنم

نیازم را می کشم بدل به کاهنی می شوم

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم

نقش دلقکی را بازی می کنم

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد،

ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند، حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 8:53  توسط م. بابایی  | 

پوچ هایی بودیم در دو قطب هیچ!
همدیگر را دیدیم
خواستیم همدیگر را بیشتر بشناسیم،
.
.
.
هست هایی شدیم همچون دو دوست برای هم!
بیشتر که گذشت
به عشق رسیدیم
.
.
.
آنگاه که همه وجود هم را از بر شدیم
در عمق هم چیزهایی دیدیم
که دیگر نمی توانستیم!
.
.
.
نیست هایی شدیم همچون دو دوست برای هم!
.
.
.
حالا
که همدیگر را خوب می شناسیم
دو هیچیم در دو قطب پوچ!
 
پ.ن: تو این "من" ها را از خودت "منِها" کن، من می میرم برای باقیمانده ات!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 21:21  توسط م. بابایی  | 

همانطور که خوردن شراب حرام است،
خوردن غصه هم حرام است
و خوردن هیچ چیز مثل خوردن غصه حرام نیست ...
اگر ما فهمیدیم که جهان دارِ عالم اوست
دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟!
(استاد الهی قمشه ای)
پ.ن: کاش اوضاع دلهامون انقدر خوب بشه که پروانه ها دوباره برگردند!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 1:35  توسط م. بابایی  | 

اگر جز تو سری دارم، سزاوار سرِ دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 16:8  توسط م. بابایی  | 

معشوقه ام باش و ساکت شو

با من درباره فلسفه ی عشق! بحث نکن

عشق من به تو، فلسفه ایست که می نویسمش و

 می خوانمش بلند،

اما تو...

آموختمت که نیلوفرم شوی و

بر بازوانم بخوابی و بگذاری تا حکومت کنم

و کار تو فقط این باشد

که تا ابد معشوقه ام باشی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 13:1  توسط م. بابایی  | 

پرده اول: عجب نغمه روح نوازیست این نغمه " روح الارواح "!

پرده دوم: آدمها وقتی که در شکم مادرشون هستند و زندگی جنینی دارند از ترک اون و تغییر شرایط وحشت دارند. اما زمانی که به این دنیا میان و به مرور رشد می کنند و به بلوغ جسمی و روحی می رسند، می بینند اون ترک و فقدان نه تنها ناگوار نبوده، بلکه اتفاق زیبا و بی نظیری بوده.

مثل همین شرایط رو بارها در زندگی مون تجربه کردیم و از ترک وضعیت و اشخاص متفاوت هراس داشتیم و داریم. اما کافیه یک قدم محکم و بدون تردید برداریم و به گذشته جز برای عبرت نگاه نکنیم اونوقته که آرزو می کنیم کاش خیلی قبل از اینها اراده میکردیم و وارد شرایط و دنیای تازه می شدیم.

به لطف پروردگار بزرگ حال این روزهای من دقیقاً همینه. سال گذشته فکر می کردم بهترین ماه رمضان عمرم رو دارم تجربه میکنم. امسال اما شرایط اصلاً با سال گذشته قابل قیاس نیست و خیلی حسش لذت بخش تر از پارساله و مطمئنم اگر عمری باشه بهتر از این هم در انتظارمونه.

کی ۵ ماه پیش فکرش رو میکرد یک ملاقات دوستانه و دور هم جمع شدن به بهانه بازدید از سوله متروکه به همچین پروژه ای تبدیل بشه!

از همه ی عزیزانی که برای موفقیت در شرایط و تصمیم جدید بهمون کمک یا برام دعا کردند یا مشورت دادند سپاسگزارم. خبر خوب اینه که بعد ماه مبارک افتتاحش می کنیم حالا یک التماس دعای جدید ازتون دارم اونهم اینکه دعا کنید مالک زمین های مجاور راضی بشه زمین هاش رو به ما بفروشه تا حالا که موافقت اصولیش رو داریم، بتونیم در فازهای بعدی و به زودی تبدیلش کنیم به مجتمع رفاهی با امکانات خاص.

پرده سوم: وقت و بی وقت سر زدن هایت تعابیر متفاوتی ممکن است داشته باشد. فقط امیدوارم اتفاق ناگواری برایت رخ نداده باشد و آرامش داشته باشی.

پرده آخر: از تو دوست پاریس نشینم صمیمانه و بسیار متشکرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 14:37  توسط م. بابایی  | 

هیچ بالشی، نرم تر از وجدانِ آسوده نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 4:13  توسط م. بابایی  | 

ظهر تابستان  است

من به ماسه های ساحل لم داده ام

وبه تو فکر می کنم

دریا ساحل اش را ترک می کند

ماهی ها و صدف هایش را رها می کند

و از پی من می آید...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 18:31  توسط م. بابایی  |